"... نیچه نوشته تفاوت عمده میان بشر و گاو این است که گاو می داند چطور زندگی کند، چطور بدون بیم و هراس، بدون حمل بار سنگین گذشته و نا آگاه از وحشت های آینده در لحظه حال با سعادت زندگی کند. اما متاسفانه ما انسان ها آن قدر درگیر و گرفتار گذشته و آینده هستیم که فقط می توانیم در لحظه حال اندکی پرسه بزنیم. آیا می دانی چرا تا این اندازه حسرت روزهای طلایی کودکی خود را می خوریم؟ نیچه به ما می گوید آن روزهای کودکی، روزهای آسودگی خاطر هستند. روزهای رها از غصه و دلواپسی، روزهای قبل از خم شدن زیر بار سنگین و دردناک خاطرات که از گذشته ها بر سرمان آوار شده اند."
درمان شوپنهاور/ اروین یالوم
خیلی وقت است گذشته را با خود حمل نمی کنم و اوایل که این گونه کنارش گذاشته بودم در انسجام هویت خود بسیار دچار مشکل شده بودم. مثل زمانی که به مقیاس های اخلاقی و غیر اخلاقی زندگی ات بی ایمان می شوی و در مورد تصمیم گیری هایت و قضاوت هایت دچار دردسر می شوی چون دیگر مرجعی برای رجوع وجود ندارد.
فکر می کنم آینده بیش تر انسان را مشغول خودش می کند و چون اضطرابی که از مواجهه آسیب زا در این رویایی درون ما ایجاد می شود به گذشته پناه می بریم به خصوص دوران بی دغدغه کودکی. مساله تصمیم گیری و قبول مسئولیت تصمیم های مان هم موضوع دیگری است که قطعا یک گاو در زندگی اش با آن مواجهه نخواهد شد.
......................................................................
به دنبال کار هستم و مسایلی بر حاشیه زندگی انرژی بسیاری از من می گیرد. این روزها کمی بی حوصله هستم. امیدوارم دوستان بزرگوارم بی توجهی ام را به حساب کم لطفی ام نگذارند. هر چند در مجموع آدم معاشرتی نیستم ولی بسیار خرسندم در این فضا امکان تبادل مسایل ارزشمندی را در قالب شعر، موسیقی، یادداشت های شخصی و ... با شما دارم.

فکر می کنم خیلی وقت پیش تصویری از خرگوش نازنینم در جاده قرار دادم. آن زمان هنوز جنسیتش مشخص نشده بود. فکر کردم دختر باید باشد بابت رفتارهای بسیار دلبرانش. الان ولی پسرم 7 ماهش هست و *لنین* صدایش می کنم. پسرکی جنتلمن و بسیار مهربان است. هیچ وقت برایش زن نخواهم گرفت بلکه می خواهم تنها زن ایده آل زندگی اش باشم.

حالم خوب است،
هنوز خواب می بینم ابری می آید
و مرا تا سر آغاز روییدن بدرقه می کند
تابستان که بیاید نمی دانم چند ساله می شوم
اما صدای غریبی مرتب می خوانَدم :
تو کی خواهی مرد؟
....
مهم نیست !
"سید علی صالحی"

استفاده از کلمات نه به معنای مرسومی که اغلب به کار برده می شوند در علوم مختلف به خصوص علوم انسانی امری عادی و نشان از دانش و خلاقیت است. این جملات و کلمات که کنایه و استعاره تعبیر می شوند معانی ضمنی ای حمل می کنند. مطالعه این متون اگر این تعابیر به جا استفاده شده باشند لذتی مضاعف از دیگر متون همراه دارند.
اما همین کاربرد در محاورات روزمره باعث سردرگمی مخاطب می شود. این موضوعی متداول در مکالمات روزمره شده است. طرف صحبت جمله ای را بیان می کند و ما تمام انرژی و تمرکز خود را باید بگذاریم روی درک معنا و منظور وی. واقعا چند درصد احتمال این هست که درست منظور اصلی را درک کرده باشیم. این مساله آن قدر تکرار شده که جزیی از فرهنگ ما شده است. در واقع اگر کسی از پیچیده گویی و زبان کنایه استفاده نکند فردی ساده و سطحی و بی بهره از فنون روابط اجتماعی است. دقیقا کسی مثل من که بارها در مقابل خشم یا دلخوری دوستی، اظهار بی اطلاعی کرده ام از دانستن منظور شخصی وی و این گونه پاسخ گرفته ام: شما با این که باهوش هستی اما آدم تیزی نیستی!
در متن ها و نقدها و ... هم به این مساله برخورد کرده ام که اصولا اغلب افراد جامعه من در متن به مدلول توجه بیش تری نشان می دهند تا دال؛ "ما تحت تاثیر بقایای تفکر ماقبل مدرن، معمولا معنای هر کلمه و اصطلاح را عبارت از نوعی مفهوم کلی می دانیم که در پشت هر کلمه و مستقل از کلمات دیگر نهفته است. به عبارت دیگر ما عجله داریم هر چه سریع تر از دال رد شویم و به مدلول پشت سر آن برسیم. اما غربی ها دقیقا با همین دال هاست که می اندیشند.
پ.ن: دال به معنای صورت آوایی کلمه است مثل کلمه درخت که می نویسیم و مدلول به معنای مفهوم واقعی آن کلمه یعنی تصویر ذهنی درخت اشاره دارد. به این ترتیب در زبان های گوناگون برای درخت دال های گوناگون به کار می برند. مثل tree در زبان انگلیسی. این عناصر نشانه توسط سوسور اولین بار مطرح شد. بعدها دریدا این نظر را مطرح کرد که یک دال می تواند مدلول های گوناگونی داشته باشد. مثل کلمه گرد در زبان فارسی ... با این حساب دریدا دوگانگی و تفاوت دال و مدلول را انکار می کند و با نفی مدلول فقط دال ها می مانند.
پ.ن: مساله پیچیده ای نیست. برایش چند مثال خواهم آورد.

هاردی: استن،تو به عـشق در یک نگاه اعتقاد داری؟
لــــورل: آره خــب،لااقل وقـت آدمـو نمـی گیـره!
.......................
هاردی:میخوام ازدواج کنم
لورل: با کی؟
هاردی: معلومه دیگه احمق،با یه زن...مگه تو کسی رو
دیدی که با یه مرد ازدواج کنه؟
لورل: خب آره...
هاردی: کی؟
لورل: خواهرم.
....................
پ.ن: واژه اسلپ استیک درواقع به دو تکه چوب متصل به هم اطلاق می شد که در سیرک ها ، دلقک های سیرک از آن استفاده می کردند و با زدن آن ها به هم ، صدای بلندی ایجاد می کردند.
در سینما اسلب استیک به نوعی کمدی اطلاق می شود که ، مقدار قابل توجهی حرکات پرخاشگرانه و خشن در آن ها وجود دارد که دست مایه خنده قرار می گیرند. در این نوع کمدی ها بازیگران با مشت و لگد و پرتاب چیز ها به هوا و به سوی بازیگران دیگر صحنه را به شکلی مضحک به آشوب می کشند و علت کمیک بودن آنها ، بی انگیزه بودن درگیری آدم هاست که ناخواسته در زد و خورد شرکت می کنند و به اصطلاح کافه را به هم می ریزند.این نوع کمدی بیشتر در دوران سینمای صامت رواج داشت. بسیاری از فیلم های لورل وهاردی نیز در این ردیف جای می گیرند.

" اگر چه نفس مرگ آدمی را نابود میکند، اندیشهی مرگ نجاتش میدهد".
مارتین هایدگر در این پرسش غور کرد که اندیشیدن به مرگ چگونه انسان را نجات میدهد و به این بصیرت مهم دست یافت که آگاهی از مرگ خود، همچون مهمیزیست که توجه ما را از یک وجه هستی به وجه بالاتر جلب میکند. هایدگر معتقد بود در دنیا دو وجه اساسی برای هستی وجود دارد: 1. مرتبهی فراموشی هستی و 2. مرتبهی اندیشیدن به هستی.
وقتی فرد در مرتبه فراموشی هستی است، در دنیای اشیا میزید و خود را در سرگرمیهای روزمرهی زندگی غرقه میکند: فرد به پایین کشیده میشود تا هم مرنبهی «وراجیهای بی ارزش» شود و در «آنها» مستغرق. فرد خود را تسلیم دنیای روزمره و دلواپسی برای شیوه وجود چیزها میکند.
در مرتبهی دیگر، یعنی مرتبهی اندیشیدن به هستی، شگفتی فرد تنها در وجود چیزها خلاصه نمیشود، بلکه وجود چیزها کافیست تا او را به تحسین و تعجب وادارد. زیستن در این مرتبه به معنای آگاهی دائمی از هستیست. در این مرتبه که اغلب «مرتبه هستی شناختی» نامیده میشود، فرد در اندیشه هستی باقی میماند، نه تنها در اندیشهی آسیبپذیری و شکنندگی هستی، بلکه در اندیشهی مسئولیتش در قبال وجود خویش.
هایدگر مرتبه اول را «غیر اصیل و ناموثق» نامیده است، مرتبهای که در آن فرد نمیداند خود سازندهی زندگی و جهانش است، در آن با پرهیز از انتخاب «بار مسئولیتی را بر دوش نمیکشد». وقتی فرد وارد مرحله دوم وجود (اندیشیدن به هستی) میشود، اصیل و موثق میزید. در این مرتبه فرد کاملا خودآگاه میشود، یعنی از خود به عنوان منی از خود برگذرنده (گزینش کننده) و تجربهگرا (برگزیده) آگاه میشود. امکانات و محدودیتهای خویش را میپذیرد، با آزادی و پوچی مطلق رودررو میشود و از این مواجهه مضطرب و نگران.
هایدگر معتقد بود «تجربیات مبرم» خاصی وجود دارند که فرد را از درون تکان میدهند و از مرتبهی روزمره هستی بیرون میکشد و به مرححله اندیشیدن به هستی میبرند. در میان تجربیات مبرم مرگ موقعیتی بی همتا و منحصر به فرد است: مرگ موقعیتی است که امکان زندگی اصیل و موثق را برایمان فراهم میکند.
قطعاتی از کتاب رواندرمانی اگزیستانسیال/ نوشته: اروین.د.یالوم/ ترجمه: سپیده حبیب/ نشر نی.
پ.ن: عنوان قسمتی از شعر مرگ سروده مشیری
پ.ن: نام نقاشی painting at the brink of death اثر Simon Brich
.......................................
نگاهی به: سایت دیباچه






